تبلیغات
ایستـگــاه هنــر - داستان کوتاه: جواب کوبنده

هنرهای خلاقانه،نقاشی وطراحی،کاردستی،داستان کوتاه،عکسهای دیدنی و....

داستان کوتاه: جواب کوبنده

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:جمعه 15 اسفند 1393-12:49 ق.ظ

                                              داستان کوتاه: جواب کوبنده

    پیرمرد خم شده بود در میان زباله ها وتند تند زباله های بازیافتی را بر می داشت ودر کیسه ای که بر پشتش گذاشته بود می ریخت.

جوانی خوش تیپ از خانه ای شیک بیرون آمد وبه سمت ماشین مدل بالا وگران قیمتش رفت.وقتی نگاهش به پیرمرد افتاد نیشخندی زد ودزد گیر ماشینش رابه صدا درآورد.پیرمرد ناگهان از جاپرید.جوان سوار ماشین زیبایش شد وشیشه را پائین کشید وبا تمسخر گفت:عمو جان ....قیمت پلاستیک کهنه چنده؟!...کار وکاسبی خوبه ماهم شریک!.... خندید وماشین را روشن کرد.

پیرمرد خواست جواب کوبنده ای به غرور ونخوت جوان بدهد ولی سکوت کرد وفقط لبخند زد....جوان دور شد ورفت.

          

...برای امروز کافیه!...الهی شکر...پیرمرد این را گفت وکیسه بر دوش درامتداد پیاده رو به راه افتاد که ناگهان صدای مهیب برخورد وتصادفی شدید را شنید.

به سرعت به سمت صدا رفت.جوان را دید که ازماشین گرانقیمتش به سختی پیاده شدوبا راننده بحث می کرد:..... هی یابو...مگه کوری!.....یابو خودتی....بی شعور درست حرف بزن.... برای یک لحظه چشمان جوان باچشمان پیرمرد تلاقی کردولحظه ای گفتگوی چند دقیقه قبل خود را به یاد آورد و خجالت کشید.به ماشینش نگاه کرد که حالا تبدیل به آهن پاره ای شده بود.پیرمرد هیچ نگفت ودور شد.....................(نوشته:خودم)


  نکته:...دارندگی وبرازندگی ولی به چه قیمت....آن که به سختی برای معاش خانواده اش می کوشد هر چند فقیر وناتوان باشد دست جلوی دیگران دراز نکرده پس عزت نفس وغرور دارد اوهم داراست شاید ازهمه داراتر....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
محمدنجف زاده
چهارشنبه 20 اسفند 1393 05:16 ب.ظ
10سالش بودپدرش زدتوی گوشش هیچی نگفت 18سالگی پدش زد هیجی نگفت 30سالگی پدرش زد گریش گرفت پدرش گفت چراگریه میکنی گفت...اون اون وقتا دستات نمی لرزید برای سلامتی همه پدرا صلوات
پاسخ احمد نصرتی : بسیارعالی وزیبا محمد آقا.
امید که همه پدرها سلامت باشند.آمین
مهدی
شنبه 16 اسفند 1393 06:54 ب.ظ
سلام
خیلی خوب و آموزنده بود.
پاسخ احمد نصرتی : سلام مهدی آقا.وقت بخیر.
چه خبرا؟!!!!
ممنونم برای نظر زیبایتان.
روایت عشق
جمعه 15 اسفند 1393 05:50 ب.ظ
سلام متشکرم از لطف شما چشم حتما بیشتر به وبم می رسم اگه ممکنه اشکالات ظاهریشو بهم بگید اصلاح کنم
ممنونم
پاسخ احمد نصرتی : سلام.وقت بخیر.ممنون برای حضور ونظرسبزتان.برقرارباشید.
❤.❤ قطـــــــــــره های الماس ❤.❤
جمعه 15 اسفند 1393 12:17 ب.ظ
سلام بر شما ..

خیلی قشنگ بود ..درود بر شما

+ واقعا نکته ی مهم و زیبایی بیان کردید ..واقعا هم حرف حقه .. مسئله ی دیگه اینکه نباید دل کسی رو شکست ...قطعا دل پیرمرد شکست ..
پاسخ احمد نصرتی : سلام ووقت شمابخیر.
قدم رنجه کردید.خوشحالم مقبول نظرتان واقع شده.
به همین سادگی قلب انسانها را میتوان شکست ولی کاش....
ممنونم برای حضورسبزونظرزیبایتان.
رفیق
جمعه 15 اسفند 1393 11:32 ق.ظ
«خداوندا ، ای پروردگار ما ، برای ما از آسمان مائده ای پر از غذا فرو فرست که برای ما ، برای اولین و آخرین ما ، عیدی باشد و نشانه و معجزه ای از جانب تو و ما را روزی ده ، که تو بهترین روزی دهندگانی.»
(سوره مائده آیه 114)
بسیار زیبا و تاثیر گذار بود خسته نباشید
پاسخ احمد نصرتی : رفیق شفیق ممنون.
پیش شماما شاگردیم.
ممنون برای نظر زیبایتان.برقرارباشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
ایستگاه هنر



کد سایه دار کردن عکس