تبلیغات
ایستـگــاه هنــر - یک داستان،یک درخواست...!

هنرهای خلاقانه،نقاشی وطراحی،کاردستی،داستان کوتاه،عکسهای دیدنی و....

یک داستان،یک درخواست...!

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:چهارشنبه 24 دی 1393-12:36 ق.ظ

یک داستان،یک درخواست...!

با سلام.این داستان کوتاهم در روزنامه قدس شنبه20 دی در قسمت داستانهای کوتاه خط قرمز چاپ شده.زحمتی نیست متن"داستان شماره 56" ر ا به شماره پیامک :300072301 ارسال کنید شاید جزء داستانهای برترانتخاب بشه.....سپاس.

داستان کوتاه: برای مادر!

  مادر به پسرش نگاه می کرد که با چه اشتیاقی فرفر های رنگی زیبا را می ساخت:...علی جان....این همه زحمت می کشی ولی کسی دیگه این روزا فرفره نمیخره.....!...ولی علی گوشش بدهکار نبود.

علی فرفره ها را به پارک بردتا بفروشد اما همانطور که مادرش گفته بود تا ظهر حتی یک دانه هم نفروخت.علی میخواست با پول فروش فرفره هایش برای مادرش هدیه کوچکی بخرد.عصر هم ناراحت ونا امید به خانه برگشت.

فردا ورق برگشت.در عین ناباوری در عرض دو ساعت همه فرفره ها تمام شد..علی اصلا باور نمی کرد.خوشحال به بازار رفت وهدیه کوچکی که دلش می خواست برای مادرش خرید وبه او داد.مادر خیلی خوشحال شد.علی را درآغوش گرفت وبوسید.علی خیلی خیلی خوشحال بود.درپوستش نمی گنجید ولی هیچ وقت نفهمید که....

آن روز در پارک مادر تمام فرفره هایش را خریده بود.او به بچه ها پول میداد تا از او فرفره بخرند....مادر است دیگر...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
قاصدک
پنجشنبه 25 دی 1393 07:59 ب.ظ
سلام دوست عزیز
داستان ساده و زیبایی بود
مادر نشان عشق خدا در زمین...
موفق باشید
پاسخ احمد نصرتی : سلام.وقت بخیر.
ممنونم برای حضور سبزتان وقبول دعوت.
برقرار باشید.
کنجوری
پنجشنبه 25 دی 1393 07:52 ب.ظ
سلام ممنون
پست مفیدی بود
موفق باشید
آره با اجازه تون لینک شدید
پاسخ احمد نصرتی : سلام.درود برای حضور سبز ونظرزیبایتان.
شماهم با افتخار لینک شدید.سپاس.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
ایستگاه هنر



کد سایه دار کردن عکس