تبلیغات
ایستـگــاه هنــر - مطالب عکاسیها شعرهاوطراحیهای خودم

هنرهای خلاقانه،نقاشی وطراحی،کاردستی،داستان کوتاه،عکسهای دیدنی و....

10 جمله تصویری وقرآنی ایستگاه هنری زیبا / سری ششم

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:دوشنبه 16 شهریور 1394-09:12 ب.ظ

10 جمله تصویری وقرآنی ایستگاه هنری زیبا / سری ششم

http://s3.picofile.com/file/8210470792/honar66.JPG


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لذت عکاسی / سری چهارم

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:چهارشنبه 11 شهریور 1394-06:39 ب.ظ

لذت عکاسی / سری چهارم
30 عکس زیبا از دوست خوبم آقای کاظمی و
5 عکس از خودم
که دراردوی دانش آموزان به شهر کاخک گرفته شده.نظرشما راهگشای ماست




ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

20 جمله تصویری ایستگاه هنری زیبا از بزرگان.........سری اول

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:دوشنبه 22 تیر 1394-10:57 ب.ظ

20 جمله تصویری ایستگاه هنری زیبا از بزرگان
    سری اول   


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لذت عکاسی / سری سوم

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:پنجشنبه 4 تیر 1394-11:12 ق.ظ

لذت عکاسی / سری سوم
22عکاسی زیبا از طبیعت زیبای روستای بیناباج شهرستان قاین


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لذت عکاسی/ سری دوم

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:سه شنبه 5 خرداد 1394-12:17 ب.ظ

لذت عکاسی / سری دوم

این دفعه به اتفاق دوست خوب وهمکار گرامی آقای سید محمد کاظمی یک سری به طبیعت اطراف شهرمان زدیم جای شما خالی هم حسابی دردل طبیعت اکسیژن ناب گرفتیم هم کلی عکس گرفتیم.ره آورد این اردوی عکاسی در اردیبهشت ماه بسیار زیبا(دری ازبهشت) 84 عکس بود که تقدیم حضور دوستان می شود.امیدکه مقبول افتد وبانظرات سازنده تان ما را درعکاسیهای بهتر یاری نمائید.با تشکر.



    84 عکس هنری اردیبهشتی زیبا ودیدنی درادامه:  



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لذت عکاسی

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:سه شنبه 15 اردیبهشت 1394-09:24 ب.ظ

لذت عکاسی / سری اول / 35عکس هنری

بعضی لحظه ها در زندگیست که هیچوقت تکرار نمیشود و فقط با یک دروبین کوچک می توان این لحظه ها را قاب گرفت وبه خاطره ها پیوند داد به همین علت فکر میکنم هیچ لذتی شیرین تر از عکاسی نیست...



کدام عکس به نظر شما دوست عزیز هنری تر است؟!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان کوتاه: عکس در قاب

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:پنجشنبه 20 فروردین 1394-05:45 ب.ظ

داستان کوتاه:   عکس در قاب

      عکس درقاب نشسته بود و لبخند میزد و دخترک با اشک شیشه قاب را شست و لبخند مادر را نوازش کرد.پدر خسته شده بود:...هرروز...هرهفته...هرماه...واکنون بعد از سالیان دراز هنوز خاطره مادر را فراموش نکرده است....امشب قاب عکس را پنهان میکنم.....

پدر درانباری را باز کرد.نگاهی به عکس همسرش کرد و با بغضی سنگین دردلش گفت:....چقدرزود رفتی...جایت اینجا واقعا خالیست....و قاب عکس را روی قفسه کهنه کتابها گذاشت:.....شرمنده بخاطر دخترمان....

از آنروز دیگر دخترک سراغ قاب عکس را نگرفت.گریه نکرد....شاید فهمیده بود که پدر نگران اشکهای اوست....و پدر دلش خوش بود که دخترک آرام گرفته و بی تابی نمی کند....باید بیشتر با او باشم.....تا احساس دلتنگی نکند:.....نسرین دخترم....حاضر شو برویم خانه عمو مرتضی.....

چند ماه گذشت .یکروز پدر برای کاری به انباری رفت. قاب عکس را برداشت تا گرد و خاکش را پاک کند و آنرا تمیز کند ولی با تعجب دید قاب عکس خالیست!......ویک سوال بزرگ:...چه کسی عکس را برداشته؟......حتما کار نسرین است......

چند لحظه بعد:....نسرین ...دخترم .....کجایی؟....

ونسرین شش ساله کوچک روی تختش خوابیده بود و کتاب جلد سبزی که از چند ماه پیش همیشه آنرا مطالعه میکرد در دستش بود.....پدر کتاب را برداشت که لب طاقچه بگذارد که عکسی از داخل آن روی فرش افتد....اشک در چشمان پدر جمع شد و بغض راه گلویش را بست:....او این همه مدت کتاب نمی خوانده به عکس مادرش نگاه میکرده......

                                               نکته:                                            

                    بیا تا قدر یکدیگر بدانیم                که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

                          قبل از آن که بر عکس قاب شده گریه کنیم

                          بیائیم لبخندهای فراموش شده را زنده کنیم

   روز مادر و روز زن بر همه مادران مهربان و زنان فداکار مبارک و فرخنده باد......    
        
     



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان کوتاه: جواب کوبنده

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:جمعه 15 اسفند 1393-12:49 ق.ظ

                                              داستان کوتاه: جواب کوبنده

    پیرمرد خم شده بود در میان زباله ها وتند تند زباله های بازیافتی را بر می داشت ودر کیسه ای که بر پشتش گذاشته بود می ریخت.

جوانی خوش تیپ از خانه ای شیک بیرون آمد وبه سمت ماشین مدل بالا وگران قیمتش رفت.وقتی نگاهش به پیرمرد افتاد نیشخندی زد ودزد گیر ماشینش رابه صدا درآورد.پیرمرد ناگهان از جاپرید.جوان سوار ماشین زیبایش شد وشیشه را پائین کشید وبا تمسخر گفت:عمو جان ....قیمت پلاستیک کهنه چنده؟!...کار وکاسبی خوبه ماهم شریک!.... خندید وماشین را روشن کرد.

پیرمرد خواست جواب کوبنده ای به غرور ونخوت جوان بدهد ولی سکوت کرد وفقط لبخند زد....جوان دور شد ورفت.

          

...برای امروز کافیه!...الهی شکر...پیرمرد این را گفت وکیسه بر دوش درامتداد پیاده رو به راه افتاد که ناگهان صدای مهیب برخورد وتصادفی شدید را شنید.

به سرعت به سمت صدا رفت.جوان را دید که ازماشین گرانقیمتش به سختی پیاده شدوبا راننده بحث می کرد:..... هی یابو...مگه کوری!.....یابو خودتی....بی شعور درست حرف بزن.... برای یک لحظه چشمان جوان باچشمان پیرمرد تلاقی کردولحظه ای گفتگوی چند دقیقه قبل خود را به یاد آورد و خجالت کشید.به ماشینش نگاه کرد که حالا تبدیل به آهن پاره ای شده بود.پیرمرد هیچ نگفت ودور شد.....................(نوشته:خودم)


  نکته:...دارندگی وبرازندگی ولی به چه قیمت....آن که به سختی برای معاش خانواده اش می کوشد هر چند فقیر وناتوان باشد دست جلوی دیگران دراز نکرده پس عزت نفس وغرور دارد اوهم داراست شاید ازهمه داراتر....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آهنگ قلب تو !

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:پنجشنبه 14 اسفند 1393-12:53 ق.ظ

     آهنگ   قلب   تو    !  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آسمان باش...

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:پنجشنبه 7 اسفند 1393-12:15 ق.ظ




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
ایستگاه هنر



کد سایه دار کردن عکس