تبلیغات
ایستـگــاه هنــر - مطالب داستانهای کوتاه وخواندنی

هنرهای خلاقانه،نقاشی وطراحی،کاردستی،داستان کوتاه،عکسهای دیدنی و....

داستان کوتاه: روزنه های زندگی

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:دوشنبه 11 خرداد 1394-11:28 ب.ظ

                                   داستان کوتاه وزیبای: روزنه های زندگی

روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کردکه اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.

روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و ازمعرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.

روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.

روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.

اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.

نکته:هیچ گاه روزنه های کوچك زندگیت را به طمع آینده نبند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

استخدام کارمندان جدید......با آجر.....(طنز)!!!

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:پنجشنبه 7 خرداد 1394-02:34 ب.ظ

استخدام کارمندان جدید...... با آجر.....(طنز)!!!

فرض کنید مسئول استخدام کارمندان جدید برای یک شرکت معتبرشده اید.
از چه روشی برای بهترین گزینش واستخدام استفاده می کنید.
    روش آجر بهترین روش برای اینکاراست!!!  

.

.

.

.
درادامه حتما بخوانید....جالب است!!!



ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق از نوع کوسه ای...!!!

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:شنبه 2 خرداد 1394-10:35 ب.ظ

عشق از نوع کوسه ای...!!!


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خنده به چه قیمتی!!!

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:دوشنبه 7 اردیبهشت 1394-10:44 ق.ظ

خنده به چه قیمتی!!!



آقای خمسه شما بازیگر محبوب ومعروفی هستید....قبول...آقای رامبد جوان برنامه شما مقبول وپرطرفدارست ...باز هم قبول...
ولی!!!!!!
قیمت خنده مردم هرچه باشد نمی ارزد که دررسانه ملی به معلمان خود توهین کنید واین گونه قدرشناسی کردن ناپسند از زحمات معلمان دلسوزتان را (که اگر نبودند مطمئنا شما یک هنرمند بیسواد می ماندید) را در انظار چشم ملیونها بیننده به نمایش بگذارید!!!
تا دیروز شما را هنرمند مقبول وبرجسته ای میدانستیم وفراوان به شما احترام میگذاشتیم ولی با نمایش دلقک گونه شما در برنامه خندوانه.......!!!!
متاسفم برای نسل جوان و نوجوانمان که الگویشان شمائید....!

   توضیح:آقای خمسه دربرنامه "خندوانه" خاطراتی از زمان تحصیل خود بازگو کرده وبیان می نماید :"...یکی از تفریحات ما در آن سالها مسخره کردن معلمانمان بود..."     
    خنده به این قیمت نه در شان یک هنرمند برجسته است ونه در شان رسانه ملی.توهین به معمان توهین به فرهنگ است.والسلام.   
  
 

یک نظر:دوست و همکار گرامی این اولین بار نیست که به معلمین توهین شده و مورد استهزا قرار می گیرند و آخرین بار هم نخواهد بود . استفاده ابزاری از یک دانش آموز که کلیپی از او نه توسط یک معلم که توسط یک سرباز معلم در فضای مجازی انتشار یافت در برنامه سال تحویل جناب علیخانی و چندی قبل کاریکانور روزنامه همشهری و امروز هم گلی به جمال جناب خمسه . شاید ما برای فرهنگمان همین قدر ارزش قائلیم که پرچمدارانش اینگونه به تمسخر گرفته شده اند .
یک پاسخ:دقیقا.متاسفم برای ما که آن همه شکوه وتمدن را به باد داده واین گونه رفتارهای سخیفانه وجاهلانه را پیش گرفته ایم.حضرت علی(ع) می فرمایند :اگر کسی به من یک کلمه بیاموزد مرا بنده خویش ساخته وحال ما این گونه حرمتهارا میشکنیم.نه اینکه این حقیر خودم معلمم این سخن را میگویم نه فقط درمقام مقایسه نسلهای قبل واین نسل حاضر باید بگویم:آن روزها معلمان حرمت داشتند منزلت داشتند ولی افسوس که برای دانش آموزان این نسل حاضر اسباب تفریح وسرگرمی شده اند.کوتاه سخن:هر چه کنی به خود کنی ...گر همه نیک وبد کنی.....فردا بازتاب رفتار امروز ماست.ادب بکاریم تا ادب برداریم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان کوتاه: عکس در قاب

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:پنجشنبه 20 فروردین 1394-05:45 ب.ظ

داستان کوتاه:   عکس در قاب

      عکس درقاب نشسته بود و لبخند میزد و دخترک با اشک شیشه قاب را شست و لبخند مادر را نوازش کرد.پدر خسته شده بود:...هرروز...هرهفته...هرماه...واکنون بعد از سالیان دراز هنوز خاطره مادر را فراموش نکرده است....امشب قاب عکس را پنهان میکنم.....

پدر درانباری را باز کرد.نگاهی به عکس همسرش کرد و با بغضی سنگین دردلش گفت:....چقدرزود رفتی...جایت اینجا واقعا خالیست....و قاب عکس را روی قفسه کهنه کتابها گذاشت:.....شرمنده بخاطر دخترمان....

از آنروز دیگر دخترک سراغ قاب عکس را نگرفت.گریه نکرد....شاید فهمیده بود که پدر نگران اشکهای اوست....و پدر دلش خوش بود که دخترک آرام گرفته و بی تابی نمی کند....باید بیشتر با او باشم.....تا احساس دلتنگی نکند:.....نسرین دخترم....حاضر شو برویم خانه عمو مرتضی.....

چند ماه گذشت .یکروز پدر برای کاری به انباری رفت. قاب عکس را برداشت تا گرد و خاکش را پاک کند و آنرا تمیز کند ولی با تعجب دید قاب عکس خالیست!......ویک سوال بزرگ:...چه کسی عکس را برداشته؟......حتما کار نسرین است......

چند لحظه بعد:....نسرین ...دخترم .....کجایی؟....

ونسرین شش ساله کوچک روی تختش خوابیده بود و کتاب جلد سبزی که از چند ماه پیش همیشه آنرا مطالعه میکرد در دستش بود.....پدر کتاب را برداشت که لب طاقچه بگذارد که عکسی از داخل آن روی فرش افتد....اشک در چشمان پدر جمع شد و بغض راه گلویش را بست:....او این همه مدت کتاب نمی خوانده به عکس مادرش نگاه میکرده......

                                               نکته:                                            

                    بیا تا قدر یکدیگر بدانیم                که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

                          قبل از آن که بر عکس قاب شده گریه کنیم

                          بیائیم لبخندهای فراموش شده را زنده کنیم

   روز مادر و روز زن بر همه مادران مهربان و زنان فداکار مبارک و فرخنده باد......    
        
     



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان زیبای: نجات زندگی

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:جمعه 1 اسفند 1393-03:07 ب.ظ

داستان زیبای: نجـات زنـدگـی
روزی مرد میانسالی که کنار استخر ایستاده بود،زندگی خود رابه خطر انداخت تا جوانی راکه درآب افتاده بود و دست و پا می زد ،نجات دهد.
جوان هنگامی که حالش جاآمد،نفس عمیقی کشیدو گفت: دستتون درد نکنه که زندگیمو نجات دادید.



مرد نگاهی به چشم های او انداخت و گفت: قابلی نداره جوون! فقط توی زندگی ثابت کن که زندگیت ارزش نجات یافتن داشت.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک داستان،یک درخواست...!

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:سه شنبه 23 دی 1393-11:36 ب.ظ

یک داستان،یک درخواست...!

با سلام.این داستان کوتاهم در روزنامه قدس شنبه20 دی در قسمت داستانهای کوتاه خط قرمز چاپ شده.زحمتی نیست متن"داستان شماره 56" ر ا به شماره پیامک :300072301 ارسال کنید شاید جزء داستانهای برترانتخاب بشه.....سپاس.

داستان کوتاه: برای مادر!

  مادر به پسرش نگاه می کرد که با چه اشتیاقی فرفر های رنگی زیبا را می ساخت:...علی جان....این همه زحمت می کشی ولی کسی دیگه این روزا فرفره نمیخره.....!...ولی علی گوشش بدهکار نبود.

علی فرفره ها را به پارک بردتا بفروشد اما همانطور که مادرش گفته بود تا ظهر حتی یک دانه هم نفروخت.علی میخواست با پول فروش فرفره هایش برای مادرش هدیه کوچکی بخرد.عصر هم ناراحت ونا امید به خانه برگشت.

فردا ورق برگشت.در عین ناباوری در عرض دو ساعت همه فرفره ها تمام شد..علی اصلا باور نمی کرد.خوشحال به بازار رفت وهدیه کوچکی که دلش می خواست برای مادرش خرید وبه او داد.مادر خیلی خوشحال شد.علی را درآغوش گرفت وبوسید.علی خیلی خیلی خوشحال بود.درپوستش نمی گنجید ولی هیچ وقت نفهمید که....

آن روز در پارک مادر تمام فرفره هایش را خریده بود.او به بچه ها پول میداد تا از او فرفره بخرند....مادر است دیگر...!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان کوتاه: دستان پدر

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:دوشنبه 22 دی 1393-09:37 ب.ظ

داستان کوتاه: دستـان پـدر

ﺩﮐﺘﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ پدرت ﺑﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﯿﺎﯾﺪ !

ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ :ازسنین کودکی ام به یاد دارم که ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﮐﻨﺪ بشدت و با سختی زیاد کار میکرد.و ﺣﺎﻻ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﻀﻮﺭ پدرم ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﺗﺎﻥ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ !!

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ؛ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺩﺳﺖ پدرت ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭ...!

ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ تا به تو بگویم ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ.او ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺩﺳﺘﺎن پدﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ شست.

ﺯﯾﺮﺍ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ پدرش ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷدت کار برای ﻣﺮﺩﻡ ﭼﺮﻭﮎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺗﺎﻭﻝ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺗَﺮﮎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ بودند ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﻟﺮﺯ ﻣﯿﻔﺘﺎﺩ .

ﻧﺘﻮاﻧﺴﺖ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﺍﻩ دﺭﺳﺖ ﺭﺍ ﺑه من ﻧﺸاﻥ ﺩﺍﺩﯼ !

ﻣﻦ پدرﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻡ نمی فروشم...

ﭼﻮﻥ ﺍﻭ جوانی ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ( ﺁﯾﻨﺪﻩ )ﻣﻦ تباه ﮐﺮﺩ !!

فدای تمام پدران پاک سِرشت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان کوتاه جالب : تلافی مردانه

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:جمعه 5 دی 1393-07:02 ب.ظ

داستان کوتاه جالب : تـــلافی مـــردانـــه



  زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی …

وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش !هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!!

برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلام...

نویسنده :احمد نصرتی
تاریخ:سه شنبه 2 دی 1393-11:46 ق.ظ

به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست... سلام وقت بخیر...

 


با مادر
ایستگاه هنر بلاگفا همراه شوید.
   این وبلاگ دیگر به روز نمی شود:    

http://www.iranfars.ir/img/1386771831.gifhttp://www.iranfars.ir/img/1386771831.gif

http://istgahehonar.blogfa.com/





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo
ایستگاه هنر



کد سایه دار کردن عکس